مقايسة فرهنگهاي مصر و بينالنهرين
مقايسة فرهنگهاي مصر و بينالنهرين
فصلنامه فرهنگ ويژه تاريخ ، سال پانزدهم ، شمارة سوم ، پياپي 43 ، پائيز 1381
نويسنده : هايده معيّري ( عضو هيئت علمي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي (
آفرينش خودانگيخته ، داستان شگفت انگيزي است ؛ و شگفت آورتر از آن ، زمان بالنسبه كوتاهي است كه در آن يكسره دگرگوني رخ ميدهد . مردم ما قبل تاريخي دو رگه تبار در هزارة پنجم و چهارم ق.م. ، با آهنگي كُند در منطقة وسيعي از خاور نزديك باستان ، در مصر و بينالنهرين و ساير نقاط پخش شدند و اسكان يافتند . عصر ناآگاهي اقتصاد سادة كشاورزي تا پايان هزارة چهارم ق.م. ادامه يافت و سرانجام با دگر ديسي حيرت آوري سامان گرفت .در اين فاصله ، شهرها بنا نهاده شدند و سازگانهاي نوين حكومتي براي آنها تعبيه گرديدند ؛ باورداشتهاي ديني و آيين گذاريها ساخته و پرداخته شدند و خرافات با جايگزيني فلسفه ودين نظم گرفت . هم راستاي اين تجربة بزرگ ، نوشتار به عنوان يك ابداع بديع همراه با معماري و مجسمهسازي يادماني پديد آمد . اولين تجارب علمي به منصة ظهور رسيد . در اين محيط جغرافيايي ، نخستين دستمايههاي هنري انسان كه در زمرة بزرگترينها نيز هست ، در كهنترين اعصار تجربه شد . انسان آموخت كه چگونه جهاني را با خلافيتهاي خود بارور سازد . پرتوِ پخشودة روشنگري در سرزمينهاي خاور نزديك باستان ، به ناگاه در روشني يافتگي تابان دو سرزمين جداگانه ، مصر و بينالنهرين ، متمركز شد .بررسي پيوستگيهاي ويژة اين دو مركز بزرگ از تمدن جهاني در آغاز پيدايش ، و گذار هم راستا از پيشرفتهاي آغازين ، گسترش مصر و بينالنهرين در دوران شكل گيري ( دوراني كه در آن رشد فرهنگي ايشان در هزارة سوم ق.م . راه كمال پيمود ) ، و ويژگي جغرافيايي اين دو منطقة وسيع كه در آن هنگام تفاوت آشكاري با يكديگر داشتند ، از اهمّ موارد مورد بحث مقالة حاضر است ؛ همچنين ضمن تاكيد بر درك و دريافت انسان به عنوان موجودي انديشمند ، به مسئلة پيدايي نخستين تعابير سياسي ـ ديني و صورتهاي هنري انسان در اين دو فرهنگ متكامل توجه ميشود . به علاوه ، نگارنده بر آن است تا خواست انسان را در رابطه با تبيين مفاهيم هنري كه به گونهاي ذاتي با باورداشتهاي دينياش پيوسته بود ، دريابد .هنر در خاور نزديك باستان، از دين جدا ناشدني بود ؛ چه ، بدون دين ، منبع الهام ناچيزي در اختيار بوده است . بيترديد يكي از دلمشغوليهاي اوليه در انديشة ابتدايي ديني كه در مصر و بينالنهرين نيز رودج داشت ، تامل در امر زندگي انسان و آفرينش جهاني بود كه او در آن آفريده شده است . از اين رو ، سادهترين و نخستين تصور در هر دو سرزمين ، همان هرج و مرج آغازين است كه از درون آن نظم و تربيت شكل گرفته و الگوي منسجم حيات به مرور تثبيت شده است . مردم هر دو سرزمين ظاهراً جهان را عرصهاي بيشكل و نامحدود تصوير كردهاند كه از تاريكي پديد آمده است ( لويد ، 1965 : 7).
در اواسط هزارة چهارم ق.م . ، ماهيت جامعة دمداري ما قبل تاريخي نخست در بينالنهرين و آنگاه در مصر تغيير كرد . اين تغييرات را در ساية دادههاي باستان شناسي ميتوان توجيه كرد . در بينالنهرين ، افزايش قابل توجهي در مقياس زيستگاهها و معابد پديد آمد. براي نخستين بار ميتوان به طور كامل از معماري يادماني به عنوان ويژگي برتر در شهرها سخن راند . در مصر نيز اين معماري برتر پديدار ميشود . به علاوه ، در هر دو سرزمين خط معرفي ميشود ، فنون جديد سرآمد ميشوند ، و هنر تجسمي به گونهاي متمايز از هنر دورة پيش ، حضور آغازين خود را اعلام ميكند . نكتة درخور توجه اين است كه اين تغيير كمّي نبود . تاكيد بر ارزيابيهاي كمّي ، به كلي گوييهايي ميانجامد كه مسايل مورد توجه ما را كمرنگ ميكند . مصر و بينالنهرين هر يك جداگانه از فضايي پُر از ابهام پديدار شدند . در بينالنهرين ، اهم توسعة فرهنگي از قابليتهاي انكار ناپذير سومريان نشات گرفته است . مردمي كه دربارة خاستگاه آنها بيهيچ ترديد بايد گفت نه هند و اروپايي بودند ، نه سامي . در يازدهمين باب سفر پيدايش دربارة سومريان آمده است : " و واقع شد كه چون از مشرق كوچ ميكردند ، هموارياي در زمين شنعار يافتند و در آنجا سنكي گزيدند " . بنابراين ، سومريان از آغاز هزارة سوم ق.م. به بعد ، در دشت شنعار ـ سرزميني بين دو رودخانة دجله و فرات ـ حضوري تاريخي داشتند . ايشان را نخستين كساني ذكر كردهاند كه به باتلاقهاي خشك شده در دهانة خليج فارس گام نهادند ( همان ، ص 20ـ19) . انقلاب شهري ، نخست بار در دوران اوروك ، در سومر ، به كمال رسيد . مصريان و اقوام ديگر، از جمله سوزيانيها و هنديها ، اندكي ديرتر به اين مهم دست يافتند ( چايلد ، 1964 : 238 ) . سومريان ، احتملاً مردمي با خاستگاه مختلف بودند ، يا شايد حتي اجدادشان مليت متفاوتي داشتند . سنتهاي آنان نيز به گونهاي متناقض بوده است . بِرُسوس ، كاهن معبد بِل ، در نوشتهاي مربوط به قرن چهارم و سوم ق.م. توضيح ميدهد كه نژادي از هيولاهاي نيمه انسان ـ نيمه ماهي ، به هدايت يك اوآنس از خليج فارس بيرون آمدند ؛ و طبق روايات سنتي سومري ، در اريدو ـ نخستين شهر سومري ـ و شهركهاي ساحلي سومر مستقر شدند ؛ و فنون مختلف از جمله شهرسازي ، كشاورزي ، و هنر و كتابت را با خود آوردند . اين توضيح به بياني ، برخاستگاه جنوبي آنان دلالت دارد . شايد هم از سرزمينهاي كوهستاني ايران آمده بودند ؛ از جايي كه گذشتة ديرينهتر ايشان در الگوي مهاجرتهاي ماقبل تاريخي مستحيل شده بود . از دست ساختههاي سفالينة ساكنان اولية جنوب بينالنهرين نيز چنين بر ميآيد كه ايشان احتمالاً از ايران آمده بودند . همچنين ، پرستش الهههايي كه بر سكوهاي بلند دست ساخت تكيه زدهاند ، حاكي از مردم كوه نشين است.نام برخي از شهرها مانند شوروپاك و زيمبير را كه به عنوان مقر سلطنتي در پيش از طوفان ذكر شدهاند ، نميتوان به صراحت سومري شمرد ؛ از آن رو كه پايانههاي آنها بيشتر مشابه زبانهايي چون انزاعي در ايلام است كه در دوران تاريخي در سرزمينهاي تپهاي در مشرق دجله تكلم ميشده است . براي اين گروه از مردم كه منشاي نامشخصي دارند، اصطلاح " پافثي" پينشهاد شده است . سرزمين ايشان از بسياري جهات مشابه قلمرو مصريان در درة نيل بود ( همان ، ص 13 ـ12 و 238 ؛ لويد ، 1965 ؛ 20 ؛ دانيل ، 1363 : 82ـ81 ) .
هنر نگارش و كتابت تاريخ در اريدو ابداع شد و تمدن غريب سومري در همين جا پا گرفت . در اين سرزمين ، گذشته از خط ، ايدههاي اجتماعي ، ديني ، حقوقي و مجامع هنري پديد آمد كه قريب به سه هزاره بر سرزمينهاي دو رودخانه حاكميت تام داشت . قرنها پس از آنكه سومريان هويت ملي خود را از دست دادند ، و زبان ايشان منسوخ شد ، فاتحان و همسايگانشان در آسيا همچنان چارچوبههاي فرهنگي آنان را پيگير بودند. به علاوه ، شواهدي نيز در دست است كه بر حضور زود هنگامتر پيدايش خط از دوران عبيد در اريدو گواهي ميدهد . بر اساس برخي نظريهها ، كشاورزان عبيد ، سومري خوانده شدهاند ؛ اما چون دربارة زبان مورد تكلم ايشان هنوز چيزي دانسته نشده ، اطلاق اصطلاح سومريان اوليه براي آنان مقبولتر است . نكتة درخور اهميت ، صورت مستقل پيدايش خط در دو سرزمين مصر و بينالنهرين است. گر چه كاتبان مصري شيوة نگارش خط تصوريري با ارزشهاي آوايي آن را تا حدودي از سومريان آموختند ، تصور اينكه " منس" براي آموزش غيرنظاميان از كاتبان وارداتي سومري استفاده كرده باشد ، جاي شك دارد . يادآور ميشود كه فراعنة سلسلة جديد براي پيشكاري ستاد خارجي خود احتمالاً از نگارندگان خط ميخي سومري استفاده ميكردند ( رايس ، 1993 : 9ـ8؛ گوردون چايلد ، 1964 : 104 ـ 103 ، 119 و 238 ؛ لويد ، 1965 : 25) .
اما ادعاي فراگير شدن حضور نوشتار در مصر ، تابع نفوذ اثبات شدة بينالنهرين است . در سالنامههاي پادشاهي ، ضبط رويدادها از نخستين پادشاهي به بعد صورت گرفته است . بر اين اساس ، بايگاني مكتوب پيش از آن موجود نبود. فقط به نظر ميرسد كه نام معدودي از سركردگان دوران قبل از تاريخ نيز كه پس از دوران تاريخي همچنان رايج بود ، به عنوان " شاه " وارد سالنامههاي پيش از منس شده باشد . اما نوشتار بيپيشينهاي كه در ابتداي دوران نخستين پادشاهي ظاهر شد ، به هيچ وجه ابتدايي نبوده ، برعكس ، ساختار پيچيدهاي هم داشته است ، مثلاً طبقات سه گانة متفاوتي از نشانهها ـ يعني انديشه نگارها ، نشانههاي آواشناسي ، و تعيين كنندهها ـ در آن به چشم ميخورد . اين دقيقاً همان شرايطي از پيچيدگي است كه بينالنهرين در مرحلة پيشرفته از دوران شكل گيري به آن دست يازيده است . در آنجا به هر حال ، مرحلة ابتداييتري در الواح اوليه شناسايي شده است كه در آنها فقط از انديشه نگارها استفاده ميشد . بنابراين ، نتايج حاصل در ردّ وابستگي نظامهاي نوشتاري بينالنهريني و مصري چنان است كه مصر به طور مستقل نظام پيچيده اما نه چندان ثابت را هنگامي اختراع كرد كه متاثر از هنر ومعماري بينالنهرين بود . در اينجا نظامي دقيقاً همانند ، از درون مرحلهاي شكل گرفته بود كه مراتب ابتداييتر بود . مصريان پس از آنكه دريافتند با خط ميتوان زبان را انتقال داد ، بر آن شدند تا خطي از خود داشته باشند . علايم نوشتاري هيروگليف ، هيچ وجه مشتركي با علايم بينالنهريني نداشت . مصريان در اكثر موارد به گونهاي بسيار دقيق اشيا را تصويربرداري ميكردند . اما در بينالنهرين ، گرايش به استفاده از نمادهاي مجرد از همان آغاز ثابت و به بياني از ابتداي تاريخ برتري داشت . در اينجا پيش از اواسط هزارة سوم ق.م.، حتي تصوير نگارها اثر ظاهري همة اشيايي را كه در اصل منتقل ميكردند ، از دست دادند. در مقايسة خطي ميان مصر و بينالنهرين ، عوامل دو گانهاي وجود داشت : نخست آنكه مصريان بيشتر نگاه تصويري داشتند تا مجرد ؛ دوّم آنكه به عينيت تمايل داشتند و همين تمايل سبب ميشد كه ايشان تصاوير لحظهاي را به عنوان نشانههاي نوشتاري بپذيرند و حفظ كنند ( موراي ، 1977 : 217 ـ 192 ؛ رايس ، 1993 : 62؛ مَلُوَن ، 1965 : 25 ـ 23 ؛ فرانكفورت ، 1968 : 109 ـ 100 ؛ گوردون چايلد ، 1964 : 238 ) .
مصر و هند ، هر دو ، پيش از آنكه به تمدن دست يابند ، در تماس مستقيم و غير مستقيم با سومر بودهاند ؛ البته نه در حوزة سياسي و اجتماعي ، از آن رو كه تاثيرات متقابل در اين دو حوزه به چشم نميخورد . مستدلترين شواهد اين تماس ، در سه مُهر استوانهاي بروز ميكند كه جنس و طراحي آنها در نيمة دوم دوران شكلگيري در بينالنهرين عرضه شده ، اما در مصر پيدا شدهاند .يكي از اين سه مهر در مقبرهاي متعلق به دورة جرزي در نقاده كشف شده است . به نظر ميرسد كه براي آن دو ديگر نيز منشاي مشابهي محتمل باشد .
اين واردات بدون پيامد نبودند . از ابتداي سلسلة اول ، مُهر استوانهاي در مصر اقتباس و به يكباره مقدار متنابهي از آن ساخته شده بود؛ با اين يادآوري كه در گورهاي سلسلة اول مُهر مشاهده نشده است . اين مُهرها شكل غريبي داشتند ؛ از اين رو فقط در سرزمينهايي به كار ميرفتند كه با بينالنهرين در تماس بودند . يكي از اين استوانههاي بينالنهريني ، در شرايطي مقدم بر نخستين مُهرهاي بومي در مصر پيدا و همان سبب بروز اختلاف نظرها در پيروي نمونههاي مصري از بينالنهريني شده است ( رايس ، 1993 : 259 ؛ مَلُوَن ، 1965 : 6، 25 ـ 23 ، 65 و 77 ؛ فرانكفورت 1968 ؛ 32 و 109 ـ 100).
به هر حال ، نتيجة كاربرد اولية خط ـ خواه در شكلي از اسناد اداري بينالنهريني تجلي كرده باشد ، خواه در صورتي از روايات افزوده بر نقوش برجستة سلطنتي در مصر ـ در واقع در هر دو سرزمين عملكرد يكساني داشته و به عبارتي ، در هر دو جا در خدمت اهداف عملي بوده است . با اين حال ، يكي انگاري آغاز تاريخ با معرفي خط ، همواره سادهترين اشاره بوده است . اين معادله در مصر نيك عمل ميكند ؛ از آن رو كه كهنترين كتيبههاي آن ، به نخستين رويدادها و شخصيتهاي هويتدار دلالت دارد و به همين دليل ، جنگها و نامهاي سلطنتي ، اوليهترين مواد خام را دربارة تاريخ مصر تشكيل ميدهند . اما روند مزبور در بينالنهرين عمل نكرده است . در آنجا تمدن و پيدايش خط ، پيش از اسناد تاريخي ، در مفهوم محدود خود موجود است . اين اختلاف ميان مصر و بينالنهرين ، نتيجة عملكردهاي متفاوتي است كه خط و هنر داشت .امروزه در بررسي مقايسهاي ميان مصر و سومر ، علاوه بر معرفي خط ، هنر تجسمي ، معماري يادماني و گونة نويني از انسجام سياسي ، دربارة هدف نوشتار ، محتواي شمايل سازي ، عملكرد بناهاي يادماني و ساختار جديد آنها كه كاملاً متفاوت از گذشته است، دادههاي خيره كنندهاي فاش شده است . نكتة مورد نظر ما در اينجا صرفاً بحث دربارة نحوة تشكيل زندگي متمدن در اين دو سرزمين نيست ، بلكه بيشتر برآنيم تا ظهور اشكال متمايز را در تمدن مصر و بينالنهرين مطرح كنيم . گذشته از دادهها و تاثيرات مشترك اين دو منطقه در پيدايش تمدن جهاني ، ضمن بررسي مقايسهاي رويدادها در قرون پاياني هزارة چهارم ق.م. در مصر و بينالنهرين ، متوجه هماننديهاي بيشمار در تكنيكهاي هنري ، و آداب و رسوم اين دو مركز نيز ميشويم . اين همه ، وجود برخي عوامل رايج مرموز را از نظر انسان شناسي در ذهنيات اين دو ملت غير وابسته مطرح ميكند كه با ذكر تشابهات هنري در قلمروهاي معماري و تصوير نگاري ، به وضوح پديدهاي وابسته ميشوند . ظاهراً بر اساس شواهد روشني ، ميان مصريان و سومريان پيش از دوران پادشاهي برخورد فكر و انديشه وجود داشته است . شواهد مزبور سبب شده است تا برخي از محققان در مواردي نظرية ميان مشترك را براي اين دو ملت مطرح كنند . گنجينة بسيار غني طرحهاي بينالنهريني از جمله نقش كشتيهايي كه عرشهها و دنبالههاي بلند دارند بر دستة عاج چاقوي جبل الارك در مصر عليا ، و تكرار همين نقش بر ديوارهاي مقبرة بزرگ هيراكون پوليس ، حاكي از آن است كه طرح مزبور در اواخر دوران پيش از پادشاهاي در مصر معني دار بوده است . در اين طرح ، كشتيها به قايقهايي شباهت دارند كه امروزه در دجله ديده ميشوند .محققان ديگري نيز براي مراحل بعدي تمدن مصري به انگيزة تلاشهاي مستعمره گران سومري اشاره كردهاند . ضمن آنكه ممكن است مكانيزم توجيهي براي تاثيرات مهم دريافتي از بينالنهرين به مصر و برعكس وجود نداشته باشد ، به نظر ميرسد كه اين دو در دوران شكلگيري به شدت از يكديگر تاثير پذيرفتهاند . پخش گرايان ، از سويي مصر را مركز قلمرو خورشيد ، منشاي كلية فرهنگهاي بزرگ در خاورميانه و در نهايت فرهنگ اروپا را برگرفته شده از مصر تلقي كردهاند .با اين حال ، ماهيت و دامنة اين برخورد ، و چگونگي و چرايي آن هنوز روشن نيست . بررسي اهميت و هدف اين مقوله از آن جهت كه هر دو ملت تاثير ژرفي بر جهان پس از خود گذاشتهاند ، حائز اهميت است . شايان ذكر است كه هنر بينالنهرين ، سوي ديگري هم دارد كه مستقل است ، يگانه و خاص همان سرزمين .ميدانيم كه كهنترين اسناد مكتوب بينالنهريني داراي اهداف جدي عملي بودند ؛ از آن رو كه واحدهاي عظيم اقتصادي ، تجمع معابد ، و غيره را تسهيل ميكردند . به علاوه ، مُهرهاي استوانهاي كنده كاري شده ، از موارد ديگر قابل ذكرند كه براي نخستين بار و در شمار بسيار از اين دوره به دست آمدهاند .استوانههاي اوليه در بينالنهرين ، طرحدار هستند ، نه كتيبهدار . مُهرهاي نويسه دار ، پيش از دوران اولية سلسلة دوم به چشم نميخورد ؛ و پس از آن هم طرحهايي دارد با ويژگيهاي متمايز خودي . مُهرهايي كه موضوعات و طرحهاي ريز نقش تزئيني دارند ، بيشتر صورت اموال شخصي داشتند ، براي امضاي نام حامل خود به كار ميرفتند ، و در روي رُس نرم غلتانده ميشدند .اما كتيبههاي مصريان ، روايتي است بر روي يادمان سلطنتي ، يا كنده كاريهايي است بر روي مُهرهاي استوانهاي از نام و عنوان صاحب منصبان شاه به هيروگليف ، مُهرهاي اولية مصري معمولاً از چوب ساخته ميشد كه در بينالنهرين مشابه نداشت . ظاهراً استوانه براي مُهر زدن كالاهاي تجاري سازگارتر بود و الواح رُسي براي اسناد پاپيروسي . در مصر دوران ميانه ، الواح رُسي جاي خود را به مُهر دادند. به اين ترتيب ، به نظر نميرسد كه مصريان اختراعات بينالنهريني را بيچون چرا پذيرفته باشند . در اين مورد خاص ، مصريان بيشتر بنا بر ضرورتهاي شخصي و تا هنگام اختراع مُهري مناسب خود ، ساختة بينالنهريني را اقتباس و از آن بهرهبرداري ميكردند ( فرانكفورت ، 1968 : 49 ، 109 ـ 100 ؛ گوردون چايلد ، 1964 : 133ـ132 ) .
هنر دوران جامعة شكل گيري و به عبارتي تصاوير اوليه در هنر بينالنهريني ، در وهلة نخست ، ديني است ؛ به طور مثال ، حضور جانوران اساطيري كه در راس آنها هيولاها دركلية ادوار از هنر بينالنهرين تجلّي كردهاند ، بيانگر نگراني و وحشت انساني است كه نوميدانه با جهان متخاصم در مقابله بوده است . و هنگامي كه اين پيوستگيهاي ما بعد الطبيعي كنار گذاشته شود ، نقشمايههاي مزبور از نظر پيكر تراشي با ميمونهاي انسان نماي مرمرين در مصر قابل قياس است . حال در مقايسة اين كنده كاريها با قرينههاي مصري خود متوجه مشابهتهاي حيرت آوري ميشويم كه بررسي آنها در خاستگاه مستقل خود باور نكردني ميكند : در وهلة نخست ، عمق و كيفيت برجسته كاري ، سپس نقشمايهها و تصاوير طراحي شده كه از مشابه بينالنهريني غير قابل تميز است . اين مقايسهها به ويژه در جايي كه تصاوير حيواني مدّنظر بودند، فزوني داشته است . نقشمايههاي حيواني منقوس بر دستههاي چاقو يا الواح يادماني در مصر ، شيرهاي گردن ماري يا پلنگهايي كه بر لوح نارمر ظاهر شدهاند ، عيناً در بينالنهرين بر مهرهايي از دوران شكل گيري نقش بستهاند . اما طرحهاي تزييني اين دو سرزمين ، به مرور راه جداگانه پيمود . مصريان ، پس از استفاده طولاني از موضوعات جانوري ، به نقشمايههاي گياهي روي آوردند ؛ امّا در بينالنهرين ، طراحي و قدرت تخيل بر طبيعت و احتمالات غلبه كرد .
هنر مصري ، تجليل از دستاوردهاي سلطنتي و در بردارندة نقشمايههاي تاريخي است . يادمانهاي برجاي مانده در اين سرزمين ، ضمن آنكه بسيار است ، ويژگيهايي منحصر به خود دارد ، به گونهاي كه مفاهيم يادماني در همة آنها مشهود است . در واقع ، صحنههاي توصيفي مصور در اين آثار ، يادآور رويدادهاي تاريخي ، يا به عبارتي خود سرآغاز تاريخ مكتوب است . از اين گذشته ، برجسته كاريهاي ظريف بر سنگ و عاج نيز در مصر رواج داشته است .معماري يادماني در بينالنهرين معابد و در مصر مقابر سلطنتي است . در زمينة معماري بينالنهريني ،دو گونه ويژة اين دوره بوده است: رو ساخت موزاييكي در نمادهاي بيروني معابد ، بر سكوهاي بلند از آجرهاي گلي تعبيه ميشدند . اين موزاييكها از مخروطهاي مدادي شكل گِلي با رنگهاي متنوع بودند كه به ديوار ، شكل هندسي ميبخشيدند .
گونة جديدي از تزيينات داخلي اواخر اين دوره ، متعلق به معبد كوچك عقير است كه در آن ديوارها و محراب معبد با ديوارنگاره نقش دار شده است . بيترديد ، اين معابد تزيينيِ متعلق به دوران اولية سومر ، نمايانگر مرحلهاي از پيشرفت در بسط دولت شهرهاي بينالنهرين بودند ؛ مرحلهاي كه در آن ، زبان سومري در نشانههاي نوشتاري تبيين ميشد ، و ضبط و نگاهداري مضامين آغاز شده بود . شايد در همين اوان بود كه نگارش تاريخ آغاز شد ( لويد ، 1965 : 47 ـ 38 ؛ موراي ، 1977 : 144 و 167 ـ 164 ؛ مَلُوَن ، 1965 : 42 ) .
كهنترين جامعة متمدن بينالنهريني در كانوني جداگانه با شماري از شهرهاي مشخص ، خودگردان ، داراي سياستهاي قُرص و محكم و سرزمينهايي در پيرامون تبلور يافته بود كه يكديگر را تاب ميآوردند . از اين رو است كه نيرومندترين فرمانروايان بينالنهريني ، خويشتن را فرمانروايان شهرها خطاب ميكردند . طبق همين روال ، عيناً در اكد يا اور ـ در بابا يا آشور ـ عمل ميشده است ؛ در حالي كه به نظر ميرسد جامعة مصري ، شكل قلمرويي يگانه ، متحد ، اما روستايي را با يك شاه مطلق داشته است . با مروري در آثار مصري ، ويژگي بومي تكامل آن انكار ناپذير است . اين همه ، به واسطة جغرافياي سرزمين خدايان است كه ساحل بلندي در غرب شبه جزيرة عربستان دارد ، و درياي سرخ در اين دو منطقه واقع شده است . بنابراين ، محيط جغرافيايي مصر دقيقاً در نقطهاي گسترده شده است كه در آنجا تاثيراتي از شمال و جنوب ، مشرق و مغرب با هم ميآميزد .درة مصر ، به ويژه در دوران تاريخي ، گونهاي چالاب فرهنگي بود كه در آن ، اين تاثيرات جاري ميشد . امّا عامل شگفت انگيز دربارة ويژگي مصري اين بود كه به رغم القائات ، هنوز در تجليات اولية خود دست نخورده و متمايز باقي مانده بود ؛ و اين همه ، به سبب تداوم ريشهاي ويژگيهاي افريقايي در آن بوده است .
عناصر ساختار اصلي در اين جامعة مصري ، روندي عكس قرينة بينالنهرينياش داشت . در مصر ، تغييرات اصلي به تمركز فعاليت جامعه در مراكز شهري نميانجاميد .
درست است كه در مصر شهرهايي وجود داشت ، اما اين شهرها بدون مركز بودند ؛ و در مقابل حومة شهر ، نظير مركزي براي داد و ستد عمل ميكردند . شگفت اينكه پايتختها كمتر از شهرهايي دوام ميآورند كه در يك ايالت وجود داشتند ؛ زيرا فقط براي يك دوره كاركرد داشتند . هر فرعون ، اقامتگاه خود را در حوالي مكاني برميگزيد كه قرار بود مقبرة او در آن مكان بر پا شود ؛ از اين رو ، كار ساختن هرم و معبد آن ، در طي بهترين سالهاي عمر او تداوم داشت ؛ ضمن آنكه دولت نيز در شهر مجاور ، امور را سامان ميبخشيد . پس از مرگ فرعون ، اقامتگاه او به كاهنان و صاحب منصباني سپرده ميشد كه آيينهاي پس از مرگ او را ادامه دهند. به بياني ، اينان ملك موقوفة او را اداره ميكردند . اين روال در صورتي پيگيري نميشد كه فرعون جديد ، منطقة بياباني مجاور اقامتگاه شاه قديم را مكاني مناسب براي مقبرة شخصي خود تشخيص ميداد ، و ترجيحاً در همان جا مادوا ميگزيد . تا اواسط هزارة دوم ق . م . ، عملاً پايتخت ثابتي براي مصر موجود نبود . بر اين اساس ، نقش ناچيزي كه شهر ميتوانست در انديشة سياسي مصري ايجاد كند ، فاش ميشود .
دادههاي بسيطتر مصري حاكي از آن است كه دوران گذار مصر نه تدريجي بود ، نه كُند. درست است كه در اواخر دوران ماقبل تاريخي ، نوآوريهاي ويژهاي پيام آور دوران بعد بود ، اما هنگامي كه اين نوآوريها رخ داد ، بيشتر ويژگي بحراني را داشت كه همة جنبههاي زندگي را به يكباره در برگرفت ، لكن در فاصلة چند نسلي رو به زوال گذاشت . آنگاه دوراني از تحكيم و تجربه از اواسط سلسلة اول تا اواخر سلسلة سوم در پي آمد ؛ و با اين همه ، دوران شكل گيري تمدن مصري رو به پايان گذاشت . معدودي عوامل مطرح در مصرِ دوران فراعنه ، هيچ ريشهاي در نخستين عصر بزرگ آفرينندگي نداشت .
در بينالنهرين تكامل همراه با پيامدهاي آن ، ويژگي متفاوتي داشت به گونهاي كه بر فعاليتهاي همه جانبة فرهنگي تاثير گذاشت ، اما فاقد قاطعيت قرينة مصرياش بود . شايد دربارة بينالنهرين نتوان گفت كه تمدن آن در همة جنبههاي مشخص از دستاوردهاي دورهاي كوتاه خود تعيين كننده بوده است . تاريخ بينالنهرين در فواصل معدودي از قرون ، اغتشاشات دامنهداري را شاهد بود كه بر چهرة سياسي آن بازتابي بيش از يك تغيير داشته است ؛ به طور مثال ، زبان سومري كه در دوران شكل گيري تمدن بينالنهرين ، زباني غالب بود ، در نيمة دوم هزارة سوم ق.م . با زبان اكدي جايگزين شد و در هزارة سوم ق. م . با جابهجايي مركز قدرت از سومر در منتهااليه جنوب تا بابل در مركز ، و در هزارة دوم ق.م. به آشور در منتها اليه شمال ، تغييرات عمدهاي كرد (فرانكفورت ، 1968 : 50 ـ 49 ) . با وجود همة اين تغييرات ، تمدن بينالنهريني هرگز هويت گم كرده نشد ؛ و شكل آن نيز هر چند در تاريخ متلاطم خود تغيير يافت ، هرگز منهدم نشد .حكومت دين سالاري در بينالنهرين مسئلة غريبي نبود . در مصر نيز حاكميت خدايي برقراربود ؛ اما اين خدا در فرعون تجلّي مييافت . نكتة مورد توجه در مصر ، شكل فرهنگي خاصي است كه در آن پديدة غريب شاه را خدا انگاشتن ،در هرم مدفونش كردن ، و مردگان را موميايي كردن ، جايگاه پيدا كرد و معني دار شد. روح مصري كه با تعصب و اشتياق براي بيكرانگي ستيز ميكرد ، گذشته و آينده را به عنوان عالم كل آن ، و حال را به عنوان سرزمين مرزي باريك ميان اين دو فاصلة سنجش ناپذير ، تجربه كرده بود . مصريان درك اندكي از تاريخ ، گذشته يا آينده داشتند . در نزد ايشان ، جهان اساساً تغيير ناپذير و وايستا بود ، و دستهاي خداوند آن را كامل خلق كرده بود . تصادفهاي تاريخي ، چيزي بيش از آشوبهاي ساختگي در نظم ثابت حاصل نميداده است. گذشته و آينده پيش از آنكه مورد توجه باشند ، در حال كامل معنيدار ميشوند . از اين رو ، موارد نام برده شده ـ تقدس حيوانات و شاهان ، اهرام ، موميايي كردن و ديگر اشكال به ظاهر نامربوط در تمدن مصري ـ همه ميتوانند به گونهاي حاصل يك اعتقاد بنيادي تلقي شود كه بيتغييري ، واقعيت معنيدار آن است .
به علاوه، انگارة ( ايدة ) وامگيري تجسم سرزمين در يك شاه ـ خداي بينالنهريني از مصر نيز همواره مورد سؤال بوده است. همچنين طرح جذاب خدايان را نسخة مجسم سرزمين ـ فرعون ـ شمردن ، به دشواري از لابهلاي انبوه شواهد هنري بينالنهريني در دورة اوروك رؤيت شدني است . در بينالنهرين ـ جايي كه تاثير فضا و تاثيرات همزمان زمين شناختي و شرايط اقليمي در باورداشتهاي ايشان ، از نخستين عوامل مورد توجه در بررسي ماهيت و منشاي دين محسوب ميشد ـ هيچ خدايي با سر كردة ميراي سرزمين يكي گرفته نميشد . در آنجا ، جهان خدايان و جهان انسانها غير قابل قياس بود؛ مع هذا ، فرض ميشد كه يك خدا صاحل اختيار شهر و مردم آن باشد . مبعد ، خانة خدا خوانده ميشد و در واقع به منزلة خانة اربابي در ايالت عمل ميكرد و جماعتي كارگر هم در آن خدمت ميكردند ( چايلد ، 1964: 238 ؛ لويد ، 1965 : 8؛ فرانكفورت ، 1968 : 20 و 50 ؛ موراي، 1977 : 80 ) .
ويژگي ظاهري معماري معبد در بينالنهرين ، پشتهاي دست ساخت بود كه زيگورات يا برج معبد خوانده ميشد . اشكالي از ساختار چوب و ني كه زماني در درة رودخانهها رايج بود ، به طور همزمان از بين رفت ؛ اما تاثير آن در اصول معماري آجري و تبيين تو رفتگي عجيب نماهاي آجري در مصر و بينالنهرين ادامه يافت . يكي از بازماندههاي استثنايي از ساختار نئين ، نماي بناي زنگولهاي شكل در باتلاقهاي بينالنهرين جنوبي است كه تا به امروز مانده است . طراحي پيچيدة آن ، نمادي براي يك معبد در ادوار تصويرنگاري سومري است ( نك : تصوير ص 64 ) . در بينالنهرين ، معابد آجري دورة عبيد با تو رفتگي ديوارهاي خارجي آن ، اينك بر سكوي بلندي از آجرهاي پخته تعبيه ميشود ؛ و نماي ديوارهاي آن ، با موازييكهاي مخروطي و يا پوششي از مس تزيين مييافت .سومريان در دروان پادشاهي خود در اوايل هزارة سوم ق.م.، همة همّ خود را مصروف معبد سازي ميكردند تا مقبره سازي . سكوي گليني كه ايشان در ابتدا براي زيارتگاه خود بر پا ميكردند ، اينك نظير هرم مصري به برج پلهدار رفيع و مطنطني بدل شده بود كه همان زيگورات بود . از سويي ، براي برخي از معابد كه زيگورات نداشتند نيز توضيحي وجود ندارد . اما حضور زيگورات در بسياري از زيارتگاهها و اينكه چرا تلاش مشتركي ضرورت ساختن آنها را ايجاب ميكرده ، درك شدنيتر است .
معناي زيگورات در اكثر موارد با كوه منطبق است . زيگورات ربّ النّوع انليل در نيپور ، "خانة كوه ـ كوه توفان " ناميده ميشد كه به آسمان و زمين چسبيده بود . اينك استعمال واژة كوه بدان گونه كه در بينالنهرين كاربُرد داشت ، با معناي عميق ديني همراه بود .
در اسطورههاي بينالنهريني ، خدا ميميرد يا در كوه اسير ميشود . او در هر سال نو آنگاه كه طبيعت جان تازه ميگيرد ، از كوه ميآيد ؛ پس كوه ، سرزمين مردگان هم هست. تصوير ايزد خورشيد كه هر روز از كوههاي مشرق طلوع ميكند ، تنها يادآور جغرافياي آن سرزمين نيست ؛ باران درخشان نيز به وسيلة ايزد هوا از كوه ميآيد . بنابراين ، كوه در اساس قلمرو فعاليتهاي مافوق بشري است . هنگامي كه سومريان كوه دست ساخت را براي معابد خود بر پا ميكردند ،در واقع ميخواستند ارتباط خود را با خدايان ميسّر كنند .
اما معماري يادماني آجر ساخت در صورتي در دوران نخستين پادشاهي در مصر بروز كرد كه در آن ملاحظات طرح و جنس هر دو در نظر گرفته شده بود . معابد دوران شكلگيري در بينالنهرين از اين زمره است . اما نكتة مورد توجه اين است كه آيا آجر در دوران قبل از تاريخ در مصر ساخته ميشد ؟ آجر از دوران عبيد در بينالنهرين استفادة بسيار داشت ؛ شايد هم پيش از اين دوران شناسايي شده بود . در مصر نيز شمار معدودي آجر از دوران قبل از تاريخ به دست آمده است ، اما نه از روي ديوارها . در ضمن ، در كاربرد آن هم به عنوان يكي از مصالح ساختماني محلّ ترديد است . ظاهراً بناهاي عمومي پيش از دوران پادشاهي ، از چوب و حصير ، يا شايد از مخلوط گل و جگن ساخته ميشدند . اما از سلسلة اول ، به ناگاه معماري بسيار پيشرفتهاي در احداق گورها ايجاد شد . معماري آجر ساخت ، حضوري ويژة آن دوره يافت ؛ و اين معماري ثابت در آغاز براي مقابر سلطنتي مورد استفاده پيدا كرد كه با پشتبندها و تاقچههاي تزييني در چهار سوي بنا مزّين شده بود . اين تزيينات در مواردي چند با استفاده از دو نوع آجر بزرگ براي وسط ساختمان ، و كوچك براي تاقچههاي تزييني معمول بود . از اين آجرهاي كوچك كه شكل غريبي هم داشتند ، در بينالنهرين تا اواخر دوران شكل گيري با شكلي مشابه استفاده ميشد .
مقابر آجري مصطبهاي ( سكوب داري ) با نماهاي قاب بندي ، بازتابي از اهرام سنگي دوران پادشاهي است . ويژگي معماري مصري در دوران پادشاهي ، تابع تاثيرات سه گانة اوليه بود : نخست شرايط زمين شناختي ، كه انواع سنگهاي ساختماني را به وفور در اختيار ميگذارد ؛ دوم شرايط مطلوب اقليمي ؛ سوّم تاثيرات نظام اجتماعي حاكم . احداث بناهاي غير ديني در مصر در همه حال كمتر از بناي مقابر و معابد معمول بود. از سلسلة سوم به بعد ، معماري اين بناها سنگ ساخته شد ؛ اما منازل و معابد را همچنان از آجر ميساختند . اين ملاحظات در دورههاي بعد نيز حفظ شده است .در بينالنهرين ، شيوة معماري آجر ساخت تاقچهدار با احداث معابد در اريدو در دوران عبيد آغاز شد ؛ و تداوم آن در دوران شكل گيري ، به منتهاي پيچيدگي خود رسيد . نكتة قابل ذكر در معماري آجر ساخت بينالنهريني ، كه يكي از شگفتيهاي آن نيز هست ، نبودِ ستون است كه خود سبب ايجاد مشكلاتي در سقف بندي و اشكال اتاقها ميشد. براي سقف بندي در مصر ، نظير هر ساختة ديگر ، از سنگ استفاده ميشد ؛ و حاصل آن در سيستم ساختاري ، گاه به صورت پايه و نعل درگاهي و ميلة ستون ( مرزبان و معروف ، 1365 ؛ معروف ، 1369 ) بوده است .چنان كه اشاره شد ، صورت مشابهي از بناي آجر ساخت در دوران نخستين سلسله در مصر رايج بوده است . نمونههاي همزمان اما ساده شدة اين بناها بر مُهرهاي استوانهاي دوران شكلگيري در بينالنهرين ، همانند يادمانهاي نخستين پادشاهي در مصر است .ضمن آنكه نشانههايي وجود دارد كه در نمونههاي بينالنهريني از مصر نسخه برداري نشده است ، نمونههاي مصري و بينالنهريني هر دو ساده شدة بناهايي بودند كه هم شكلي بسيار با يكديگر داشتند.ظاهراً با توجه به زمينههاي مختلف همانندي ، ترديدي باقي نميماند كه معماري آجر ساخت مصري از بينالنهريني ملهم شده كه سابقهاي بس كهن داشته است . با توجه به اين واقعيت كه از اشكال معماري مورد استفاده براي معابد در بينالنهرين ، در مصر براي مقابر و قصرهاي سلطنتي استفاده ميشده ، معماري سنگي ويژة دوران تاريخي در مصر درمقابر سلطنتي ، به مرور از سلسلة سوم به بعد جاي خود را به آجر داده است (گاربيني ، 1976 : 10 ؛ فرانكفورت ، 1968 : 50 ـ 49 ؛ رايس ، 1993 : 59 ـ 58 و 259 ؛ لويد ، 1965 : 269 ـ 257 ) . جلوههاي تاريخ هنر در بخش اعظم خاور نزديك باستان ، پيش از آنكه ويژگي روايي داشته باشد ، نمايشي است . يادمان معماري نيز در همين راستا به گونهاي منحصر به فرد نمايشي هستند ، از آن رو كه يادماني ، آييني و پند آموزند ، اما روايتي را نقل نميكنند ، پس هنر نمايشي هم تاريخ هنر است . اما تاريخ مندي ، نمود كامل خود را در هنر روايي مييابد ؛ يعني در يادمان و آيينهاي اشخاص ، و رويدادهايي كه ايشان در آن نقش داشتهاند . در معماري و مجسمهسازي خاور نزديك باستان ، راه بر روايتگري مسدود است ؛ به بياني، مجسمهاي كه در آن گروههاي مردمي نقش داشته باشند ، وجود ندارد ، يا حداقل اين روند در پيكر تراشي تاريخي مشاهده نميشود . اين شيوه از بيان هنري ، خاص خاور نزديك باستان است . در تمدنها ديگر هنر پيكر تراشي پيرو روايت گري بوده است . بايد توجه داشت كه در دوران رواج هنر نمايشي در خاور نزديك ، روايت گري هنري در محدودههاي خاص و دوراني محدود معمول بوده است.در بررسيهاي اوليه دربارة دورهها و سبكهايي كه در آن روايتگري ظاهر شدهاند ، تصوير بالنسبه روشني در دسترس است . در هنر ديني خاور نزديك تاريخ از آغاز نقش ارزندهاي ايفا كرده است . تصاوير پادشاهان و محدودههاي كم و بيش وابسته با تفاوت و اختلاف اندك ، مؤيد اين تاثير گذاري است . در اينجا مسئلة اساسي ، تشخيص ظاهري و اشاعة اين ويژگيها در هنر تاريخي است . بيترديد يك يادمان حتي اگر نتواند طرح كاملي از يك پيكر تراشي موفق ارائه دهد ، باز هم قصد و هدف تاريخي دارد .با نگاهي به پيكر تراشي مصري اوايل سلسلة اول ، طرحهاي تكراري بسياري را از فرعون مشاهده ميكنيم كه چنگ در كاكل دشمن ميافكند و با گرز او را مقهور ميكند . هدف تاريخي اين نقوش كاملاّ روشن است ؛ زيرا به رويدادي تاريخي و افرادي خاص اشاره دارد . شايان ذكر است كه اين نمونه از طرحهاي شاه عموماً بر روي اشيايي با ابعاد محدود، به ويژه در روي لوحهها ، نقش بسته است . اشياي مزبور ضمن آنكه به هنر يادماني تعلق ندارند ، موضوعات ويژهاي را دربارة آن فاش ميكنند . با اين حال ، نقوش نام برده شده به خودي خود عناصر واقعي گاه نگاري توصيفي ندارند .
اما در اينكه با يك تحقيق اصولي و سبكدار ميتوان راههاي گوناگون استفاده از اين طرح پيكر نگاري را معلوم كرد ، ترديدي وجود ندارد ؛ زيرا پيش از آنكه اين مفاهيم دربارة چگونگي رويدادهاي گوناگوني باشند كه با همان طرح پيكر نگاري به نقش درآمدهاند، پرسشهايي را دربارة سبك و ذوق مطرح ميكنند .
با ذكر اينكه اين شيوة نگرش هيچ گونه منافاتي با تحقيق دربارة تاريخ گرايي روايي از چنين تمثالهايي ندارد ، در اينجا بايد موارد ثانوية نقل تاريخي ، يعني تغيير و تبديلهاي گوناگون طرحهايي بررسي شود كه هدف از آنها مشخص كردن رويدادهاي واحدي بوده كه در مورد آنها به كار رفته است . بنابراين ، دربارة فرعوني كه دشمن خود را مقهور ميكند ، ويژگي جسماني آن دشمن چه بسا در رابطه با اردوكشيها ، و ديگر مردم مغلوب متفاوت باشد . با اين حال ، فقدان قطعي روايت گري در مصر باستان تا حدودي با توجه به ويژگيهاي برجستة نمادينهاي در هنر اولية مصر باستان توجيه پذير ميشود. اين ويژگي ، بازتابي از تصور مطلق و ثابت شاه ـ خدا است .
استمرار اين تصور كه اساس طرحهاي پيكر نگاري را در هنر مصري تشكيل ميدهد ، تا دورههاي متاخر ، حضوري چشمگير دارد ؛ طرحهاي ثابتي كه در آنها فرعون به صورت مجرد و به دور از احتمال و يگانگي رويدادهاي خاص ظاهر ميشود . عملكرد هنري مصري ، در واقع بيان اوامر انتزاعي ديني در قالبي درك پذير بود كه زمينههاي مناسبي براي آيينهاي ديني فراهم ميكرد . اما مقاصد ديني در ماهيت يابودهاي ماندگار اشخاص و رويدادها ، گاه براي هنرمند به گونهاي جدي تلقي ميشد كه به صورت قاعدهاي دست و پا گير او را احاطه ميكرد .
در هنر دو سرزمين مصر عليا و دلتا ، اساساً بايد دو شيوة متمايز هنري را جست ؛ از آن رو كه شرايط اقليمي و اقتصادي آن دو سرزمين نيز تفاوتهايي اساسي با هم داشتند ، اما از نظر ساختار جمعيتي و شيوة تفكر تا حدودي با همسايگان آسيايي خود همراه بودند . اتحاد دو سرزمين در نزد مصريان ، تنها به منزلة آغاز تاريخ نبود، بلكه تجسمي بود از نظمي مقدر شده كه در فراسوي فضاي سياسي شكل گرفته و منبسط شده و طبيعت را در يك هماهنگي تباه ناشدني مقيد كرده بود . در اين نظم ، فرعون يك قهرمان بود . اين عقيده در سرتا سر دورة تاريخي ، در متون تبيين شده است و در هنر تصوير گري ، با طراحيهاي بزرگي كه در آن شمايل افراشتة شاه كه يك تنه دشمن رژيم فرعوني را مقهور ميكند ، به تصوير درآورده شده است . اين وجه از قدرت فرعون ، نخستين بار در هنر دوران فرمانروايي نارمر تبيين شده است .
در هنر پيكر تراشي نيز برتري سنگ آهك به گرانيت ، خود به گونهاي نمادين ذوق هنر شناختي هنرمند مصري را متبلور ميكند ؛ شايد هم به بياني ديگر ، نمايانگر نشانههاي غريزي طبيعت گرايي مصريان در تقابل با نظم گرايي عقلي بوده است . با اين حال ، در نزد هنرمندان مصر عليا ، ويژگيهاي اولية هنر پادشاهي قديم با همان تمايزات شكلي وجود داشته است ؛ و اين تمايزات از نگاه تاريخنگاران هنر ، بازتاب رواني مردم آن در برابر كيفيتهاي انتزاعي مشخص موجود در محيط ويژة ايشان بود . در نزد مصريان عليا ، افقهاي مدور معنايي نداشت . شكل جهان پيرامون ، به ظاهر مسير مستقيمي داشت؛ و آسمان و زمين درة نيل در ذهنيت مصري ، تصويري از طاقي معلق استوار بر تيرهاي عمودي ناديدني بود .
با نگاهي اجمالي به نقوش برجستة بزرگ مصر و بينالنهرين ، استقلال عمل آن دو در مجموعة موضوعي و خطوط عمومي پيشرفت كار به وضوح مشهود است . در اين دو ناحيه ، نقوش برجسته براي دو قرار گاه متفاوت پديد ميآمدند : در مصر در بيرون از معابد و در بينالنهرين در درون قصرها تعبيه ميشدند . همچنين ، دورههاي پيدايي اين گونه نقوش در دو سرزمين ، همزماني نداشتند : در مصر دورهاي از 1317 ـ 1165 ق. م . و در بينالنهرين زماني از 883 ـ 626 ق. م . را در بر ميگرفته است . با اين حال ، مشابهتهاي اساسي اين دو گونة هنري، و انطباق اساسي آنها در پايان ، چنان نيست كه توجه كسي را به خود جلب نكند .
اما تاريخ براي روايت رويدادهاي دنيوي در يادمانها ، روند متفاوتي اتخاذ ميكند كه دقيقتتر و مشخص تر است . اين روند با حضور دولتهاي متمركز ، مطلق گرا ، سياستهاي بينالمللي و دنيوي كردن ايدة سلطنتي همسويي دارد . فقدان اين هنر با بي حضوري يا زوال عوامل ديگر همراه بوده است . به همين واسطه ، روايت گري تاريخي در هزارة سوم و نيمة اول هزارة دوم ق.م. كم رنگ شده است . اين فرايند در مصر ، در واپسين سالهاي پادشاهي قديم ، و در بينالنهرين ، با تمايزاتي به ويژه در دورة آكاديها بروز كرده است . اما جنبههاي بنياني و فراگير هنر تاريخي ، در واقع در نيمة دوم هزارة دوم ق.م. ظاهر شده است . فرايند مزبور ظاهراً در مصر شكوفايي تام داشته و سرتاسر خاور نزديك باستان را پوشش داده است .
اشكال تاريخي يادماني در مصر ، به دوران زوال پادشاهي قديم ، به ويژه سلسلههاي پنجم و ششم ( 2480 ـ 2350 ق.م و 2350 ـ 2200 ق . م .) تعلق دارند . از آن جمله است طرح محاصره كه در اواخر پادشاهي قديم در سلسلة پنجم پديدار شده است . در اين طرح ، فرعون در ارابة جنگي خود نشسته كه نمودي از پادشاهي جديد است. در سلسلة ششم ، رويدادها بيشتر در تصاوير مقابر خصوصي منعكس شده است . به علاوه ، در معماري هزارة دوم ق.م . مصري نيز تقابل حيرت آوري با طرح رياضت كسالت آور بينالنهريني مشاهده ميشود . طرحهايي را كه ساكنان اين دورة درة نيل آفريدند ، نسلهاي پس از ايشان به عنوان يك تجربة موروثي ادامه دادند .
در بينالنهرين ، دوران حاكميت آكاديها ( 2350 ـ 2150 ق . م . ) با شكوفايي ستونهايي يادماني پيروزي كه به نظر استثنايي ومعنيدار بودهاند ، مشخص شده است . در تبيين اين شكوفايي ، تغييراتي انتزاعي در شكل و محتواي نمايشي آنها وجود دارد كه روند تاريخي هنري بين النهرين را در تقابل با تكامل مستمر و منطقي هنر مصر مشخص ميكند . مُهرهاي جنگي رايج در اين دوران نيز مصداقي از دو عنصر دولت مندي و تنوع نقشمايه است . سرانجام به همانندي برخي زمينههاي تصويري و مسيرهاي انتقال آنها اشاره ميشود .
گذشته از نقشماية شاه مقهور كنندة دشمنان كه انگارة ( ايدة ) آن احتمالاً در اوايل تاريخ از مصر به بينالنهرين منتقل شده ، لازم است به نقشماية شاه سوار بر ارابة جنگي اشاره شود كه شير مجروحي را تعقيب و با چرخشي از پشت ، با نيزه به صورت اسير خود حمله ميكند . تكرار اين نقشمايه در نقوش برجستة آشورباني پال احتمالاً تاثير پذيرفته از نقوش برجستة رامسس سوم است . تصور اينكه اين تكرار فقط حاصل يك تصادف باشد، قدري دشوار است . موضوع اصلي آن است كه روايت گري تاريخي ، خواه منشاي آن به عنوان گونهاي از هنر ، يگانه باشد يا جز آن ، در مفهوم واقعي خود از ناحيهاي به ناحية ديگر به صورتي فراگير عمل ميكند .
لازم است به ياد داشته باشيم كه دوران شكوفايي و اعتلا در مصر به طور مشخص پيش از بين النهرين بود ؛ از اين رو ، احتمال انتقال هنر تاريخي از مصر به بينالنهرين ، آن هم در شرايطي كه ويژگي تماسهاي بينالمللي انگيزة اصلي آن بود ، شايد قابل اثبات باشد . در حدود سال 1500 ق . م . ، سياستهاي خاور نزديك سمت و سوي بينالمللي پيدا ميكند. امپراتوريها نيز در همين راستا مسير توسعة خارجي را تجربه ميكنند ؛ و در همين ايام ، گسستگي مصر از سنت گذشته به ويژه مشهود است . سياستهاي بينالمللي ، مانع از تغييرات عميق دروني در نزد ملتها ، و دگرگونيهايي نميشود كه ميتواند در تكامل فضاي جديد هنري مؤثر باشد . از همين رو ، در دوران پادشاهي جديد ( سلسلة نوزدهم ) ، به طبقات مختلف مردم بسيار توجه ميشود و به نظر مي رسد كه از آن پس كلية پادشاهان بيشتر بر آن مي شوند تا امور ممكلت را به مردم واگذارند .
تا كنون شواهد تاثير گذار بين النهريني را در قالب پديده هاي به هم وابستة گروهي نه معدود تشابهات تقريبي در مصر پيش از سال 3000 ق . م . از نظر گذرانديم . اين همه ، با تاكيد بر جنبههاي بيگانه اي اثبات شدني است كه از همين مرحله از تمدن بين النهرين ، يعني از بخش متاخر دوران شكل گيري ، مشتق شده است . اين مرحله ، به بياني ، اوج عصر انبساط بين النهرين تلقي ميشود ، چه اينكه الواح و استوانههاي آن در شوش ، سيلك ، كاپادوكيه و تروآ نيز يافت شده است . بنابراين ، هنگامي كه نفوذ بين النهرين در همه سو پرتو افكن شد ، بعيد نيست كه دامنة تشعشعات آن مصر را هم فرا گرفته باشد . منشاي اين تاثير گذاري در هنر و صنعت مصر ، پيش از پادشاهي و پس از آن قابل پيگيري است . و اين همه ، جلوة ديگري از گسترة بين النهرين در انتهاي دوران نوشتار است . با اين حال ، اگر بخواهيم پيدايش تمدن رادر مصر برآمده از تماس با بين النهرين ارزيابي كنيم ، به خطا رفتهايم ؛ زيرا نشانه هاي تغيير در اواخر عصر پيش از پادشاهي در مصر بسيار است ، و پي آمد آن با تاكيد بر خصيصههاي عام ، مصري است ، تا آنجا كه به روشني و صراحت نميتوان از اشتقاق يا وابستگي سخن به ميان آورد. از سويي ، تاثيرات بين النهريني در توجيه تكامل تمدن دوران فراعنه ضمن آنكه ضرورتي ندارد، ذكر شدني است ؛ چون مصر در دورهاي از اوج افزايش خلاقيت با دستاوردهاي بين النهرين آشنايي حاصل كرده كه در جاي خود بسيار هم برانگيزنده بوده است و به همين واسطه ، عناصر بسياري را با ايجاد دگرگوني اقتباس و مورد بهره بردار قرار داده است ، اما به مرور صورتهاي تقليدي دگرگون شده را هم پس زده است ( موراي ، 1977 : 144 ، 164 و 166 ؛ فرانكفورت ، 1968 : 70 ، 79 و 109 ـ 100 ؛ لويد ، 1965 : 62 ـ 52 ؛ موسكاتي ، 1963 : 75 ـ 71 ، 82 ـ 78 ، 90 ـ 88 ، 105 ـ 99 ) .
بهرام شفيعي - فوق ليسانس تاريخ ايران باستان- دبير تاريخ آبپخش، دبیرستان امام خمیتی (ره)(استعدادهای درخشان) برازجان، و مدرس دانشگاه - مدرس كلاس هوشمند - عناوين به دست آورده: مقام دوم جشنواره تدريس درس تاريخ كشور در كرمان در تابستان 91 و مقام برتر جشنواره طراحي سؤال درس تاريخ ايران و جهان 2 كشور در سال 92، تألیف دو کتاب در سال 95 با عنوان میراث کهن استان بوشهر (از ایلام تا پایان دوره سلوکیان) و بحر در بحیری(زندگینامه شهید میربهزاد شهریاری اولین نماینده مردم جنوب استان در مجلس شورای اسلامی) و تالیف 5 کتاب کمک آموزشی با همکاری دبیران تاریخ کشور تحت عنوان مجموعه راه آبریشم